خانمم ,خیلی ,میام ,اولین

به گمونم قبلا از عموی همسرم تعریف کردم

توی اولین دیداری که باهاش داشتم به دلم نشست...

چقدر اولین ها موثر هستن... توی اولین دیدار وقتی پدر خانمم منو به برادرش معرفی کرد اون با خوشرویی به سمتم اومد و دو تا بازوهام رو گرفت و ماچی به پیشونی ام کرد و منو در آغوش گرفت و دوباره جدا شد و به چهره ام نگاه کرد... رو کرد به پدر خانمم و گفت چقدر چهره اش نورانیه :) (لازم نیست بگم در حال تعریف از خود نیستم دیگه... هدف چیز دیگریست)


لاجرم هر کس دیگه ای جای من بود ازش خوشش می اومد...

اما این مرد شصت و اندی ساله یه سپاهی بازنشسته هست و بسیار متشرع و اهل مراقبت و فوق العاده انرژی مثبت داره... طوری که فقط با چند جمله اش میتونه حالت رو زیر و رو کنه...

برای تعطیلات نوروز نتونستیم بریم خونه شون... بهش زنگ زدیم تا تلفنی احوال بپرسیم بعد از سلام و علیکی گرم بهم گفت: عمو جون یه کاری برام میکنی؟

گفتم در خدمتم...

گفت: برام دعای خاص کن... ویژه دعام کن...

منو میگی... میخواستم آب بشم... هیچی گفتم چشم... شما هم دعامون کنید...


همین تعامل و رو با خانمم داره... تازه گرمتر و صمیمی تر... خانمم خیلی دوستش داره...

مثلا توی همون صحبت تلفنی وقتی خانمم دعوتش کرد بیاد خونه مون ... گفت: حتما میام عزیزم.. میام اونجا با هم بریم جاهای دیدنی اون شهر رو ببینیم... میام با هم میریم کلی میگردیم و خوش میگذره و ...

خانمم چند روز پیش بهم میگفت خیلی دوست داشتم بابام هم مثل عمو با ما رفتار کنه... عمو خیلی مهربونه... همه خانواده ام به مراقبت های عمو خرده میگیرن و میگن زیادی مقیده اما من واقعا قبولش دارم...


خلاصه خیلی درد دل کرد...

اینها جادوی ایمانه... نه جادوی ارتباط...

من یقین دارم...

منبع اصلی مطلب : ن والقلم و ما یسطرون
برچسب ها : خانمم ,خیلی ,میام ,اولین
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : عموی دوست داشتنی